تبليغاتX
دخترک تنها

دخترک تنها

عاشق تنهایی

 

 

ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن 

ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من 

    ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید 

 تو منو از شب گرفتی تو منو دادی به خورشید 

 

اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی 

  برای من که غریبم  تو رفیقی جون پناهی 

ناجی عاطفه ی من شعرم از تو جون گرفته 

رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته 

 

اگه مدیون تو باشم  اگه از تو باشه جونم 

قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم 

وقتی شب ، شب سفر بود توی کوچه های وحشت

وقت هر سایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت 

 

وقتی هر ثانیه ی شب تپش هراس من بود 

وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود 

تو با دست مهربونی به تنم مرهم کشیدی 

برام از روشنی گفتی پرده ی شبو دریدی 

 

 یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت 

غم من نخور که دوری برای من شده عادت 

ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من 

به سلامت ، سفرت خوش ای یگانه یاور من

 

مقصدت هر جا که باشه هر جای دنیا که باشی

اونور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود 

تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت9:31توسط الهام | |

بچه كه بودم هر كي ازم مي پرسيد روز رو بيشتر دوست داري يا شب؟؟؟ ميگفتم روز آخه از شب مي ترسيدم وقتي كه شب ميشد ناراحت مي شدم و وقتي از خواب بيدار مي شدم و ميديدم كه روز شده خيلي خوشحال مي شدم و از روز لذت مي بردم هميشه از خودم مي پرسيدم واسه چي خدا شب رو آفريد؟؟؟؟؟؟بچه كه بودم تصور ميكردم شب با اون سياهيش خيلي وحشت داره ولي حالا................

ولي حالا فهميدم اين روز هست كه ترس داره نه شب. حالا فهميدم شب هست كه محرم راز من است.حالا فهميدم كه شب واسه من آرامش داره.حالا به جواب خودم رسيدم كه چرا خدا شب رو آفريد؟؟؟؟؟؟

حالا طوري شده كه موقعي كه از خواب بيدار ميشي بايد بگي خدا به خير كنه صبح شد اگه فكر كنيد به حرف من مي رسيد

حالا نظر شما در مورد شب چيه؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت9:35توسط الهام | |

 

وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه 

وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ...... 

     وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي  

   وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن.. 

   وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه .... 

           وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني... 

       وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه  

        وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي  

            ووقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد   

      چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه 

خدايا به دادم برس

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت21:30توسط الهام | |

 

شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن...

+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت18:56توسط الهام | |

 

چیزی نمی تونم بگم قراره از تو بگذرم

چیزی نگو می فهممت باید از این خونه بری

چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم؟

تا با یه دریا تو خودم خاموش خاموشت کنم

بعد از اینا تنهایمو با قلب کی قسمت کنم؟

واسه فراموش کردنت باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی من باید از تو بگذرم

کاری نمی تونم کنم باید بیفتی از سرم

چند سال از امشب بگذره با من یکی هم خونه شه

احساس امروزم به تو تنها یه شب وارونه شه؟

 

 

واسه يه مدتي اين وب تعطيل ميباشد

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت14:47توسط الهام | |

 

 

 

اتاق سرده سرد...پنجره ها نیمه باز...یه قلم،یه کاغذ با یه دنیا حرف و راز...

دارم وصیت میکنم.....میخوام برم یه جای دور،اونجایی که فرشته ها هستن واسم سنگ صبور...

طنابه دارو میبینی؟؟...توی اتاق ماله منه...میخوام برم پیش خدا....این آخرین راهه منه....

به خدا جهنمم از این عذاب بهتره....دارم میرم تا بشم واست یه خاطره....

دارم میرم تا نبینی....التماسه دلمو....دارم میرم تا که خدا حل کنه این مشکلمو....

فقط یادت باشه عزیز پنج شنبه ها منتظرم.....لااقل بذار تو گور یه لحظه آروم بگیرم....

وقتی میای یه شاخه رو....بذار سره مزار من....یه فاتحه واسم بخون،یاده جوونی رفته من..

طناب دارو میبینی....توی اتاق مال منه....میخوام برم پیش خدا....این دیگه غصه نداره...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت23:7توسط الهام | |

 

 

امروز راغنیمت شمار

زیرا امروز همان فردایی است

که دیروز در انتظارش بودی!!!

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت20:52توسط الهام | |

 

 

در این دنیا اگر غم هست

صبوری کن خدا هم هست

اگر دشمن کنارت هست

مخور غصه خدا هم هست

اگر فقر و فقیری هست

منال هرگز، خدا هم هست

اگر در عشق فریبی هست

چه غم لیکن خدا هم هست

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت21:33توسط الهام | |

 

چشمانم را بستم

صدای بال کبوترانت را شنیدم

بر نیمکتی به رنگ بنفش یاسی

بر نیمکتی که تنهایی را بر آن زندگی کردم

زندگی نیمکتی بیش نیست

نیمکتی که آن را می توان به هر رنگی دید

آنگاه که چشمانت را بسته باشی

چشمانم را می بندم

صدای بال کبوتران را می شنوم

و با آنها به پرواز در می آیم

من پرواز را زندگی می کنم

صدایی از دوردست مرا می خواند

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت22:9توسط الهام | |

 

 

آدمك آخر دنياست بخند
آدمك مرگ همينجاست بخند


آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد


دستخطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخنــــد


فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت
فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد


صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست  بخنــــد

 
راسـتي آن چـه بـه يـادت داديـم

پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد

  
آدمك نغمه آغاز نخوان  !!

به خدا آخر دنياست بخنــــد . . .

*****

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت22:2توسط الهام | |